خرید بک لینک

***

مکن تکلیف آبادی کهن ویرانه ی ما را

که این منزل خراب از منت تعمیر می گردد

شفایی اصفهانی

***

من نه از روی جنون رو به بیابان کردم

رفتم از دل گرهی باز کنم صحرا شد!

عالی شیرازی

***

زمانه آیت منع شراب بر من خواند

چنان که منع سکندر ز آب حیوان کرد

چو دزد شب که نیاید ز خانه روز برون

خمار خانگی ام شرمسار مستان کرد

نوعی خبوشانی

***

از پی دفع جنونم داغ بر سر می نهند

داغ دل بس نیست بر سر داغ دیگر می نهند

شاهقلی خلخالی

***

چون طفل نی سوار به میدان اختیار

در چشم خود سوار ولیکن پیاده ایم

صائب تبریزی

***

با هر که حرف دوستی ابراز میکنم

خوابیده دشمنی است که بیدار میکنم

نافع قمی

***

سرخی چشم کبوتر هیچ میدانی ز چیست

نامه ام می برد و بر درد دلم خون می گرید؟

؟

***

تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته  است

از توبه همچو غنچه دل من گرفته است

در بزم یار شیشه به این سادگی که هست

خون هزار توبه به گردن گرفته است!

عبدالرزاق فیاض لاهیجی

***

ز بیم خوی تو آهی به سینه دزدیدیم

گرفت گریه ی  پر زور چون عسس ما را

عالی شیرازی

***

می برم جای دگر جنس محبت چه کنم

این متاعی ست که در کوی تو با خاک یکی ست

شفایی اصفهانی

***

اگر خواهی بسنجی زور فقر و سلطنت باهم

بچینی 1 فغفوری بزن کشکول چوبین را

مسیح کاشانی

***

گر گدای ژنده پوشم جای ننگ و عیب نیست

کهنه می بندد بر نخلی که صاحب حرمت است

پارسا تویسرکانی

***

غارتی کرد خزان باغچه ی صبر مرا

که بهار آمد و شرمنده ز بستان برگشت

شفایی اصفهانی

***

بگو بخواب که امشب میا به دیده ی من

جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت

ظهیر کرمانی

***

بر وضع ما بچشم حقارت نظر مکن

ما را بروز تیره محبت نشانده است

علاجی

***

باشد به از گلی که زند گلرخی به سر

خاری که در طریق محبت بپا رود

وصال شیرازی

***

تند مرو ای دلیل ره که مبادا

خسته دلی در قفای قافله باشد

فروغی بسطامی

***

مريض عشق را نازم كه از بهر علاج او

مسيح ار بر سر بالين رود بيمار مى گردد

محمدحافظ

***

من با رقيب خوى گرفتم به بوى تو

بنگر كه آرزوى توام تا چه غايت است!

فیضی

***

چو پرگارم كه آغازم گل انجام مى چيند

اگر صد دور مى گردم همان در منزل خويشم

اکسیر دهلوی

***

طفيلى اى كه پس از ميهمان به جا ماند

چه قدر دارد؟ جان مانده آن چنان بى تو

کلیم کاشانی

***

بگذاريد مرا بى خبران! آسان نيست

پاره هاى جگر خويش به دامان ديدن

؟

***

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 23:20 توسط زهرا  | 

برچسب: نویسنده: ابوالفضل جعفری تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 9:36

صفحه بندی